تبليغاتX
پرپروك

پرپروك

امروز فردا

تابستون  جنوب

سيد علالدين اميري

 

. .آن موقع برق نداشتيم.يخچال نداشتيم.كولر نبود. تلويزيون نداشتيم.تلفن نداشتيم. كسي كامپيوتر را نمي شناخت.موبايل نبود.اتاق خواب مستقل باسرگرميهاي روز در ذهن ما براي يكبار هم خطور  نكرد.گرما بود وگرما. ظهرها از شدت گرما خوابمان نمي برد مجبور بوديم دست به كاري بزنيم. يادم مي آيد   بعضي مواقع براينجات از باد گرم بخشي از ورودي در اتاق را با خار شترپوشانده وآب پاشي مي كرديم ياگوشه اي از كپر   محل استراحت تابستانه را آب ميزديم اما اينها همه براي 5 دقيقه بود  بازما بوديم وهمان گرما. امكانات زيادي  نداشتيم.مجبور بوديم خودمان ودل گرما زده مان را سرگرم كنيم. بازي هاي ما غالبا با خاك بود .خانه مي ساختيم وسپس خراب مي كرديم. بعضي مواقع براي خانه ساختن دست به ابتكاراتي  ميزدم.مثلا يادم مي آيد كفي كهنه شكسته اي يك ماشين پلاستيكي  با4چرخش پيدا كردم يك آرميچر از جايي قبلا باز كرده بودم. دو عددباطري قلمي باآرميچر را برروي كفي نصب كردم  وسپس يك نخ ويك چوب بلندويك قرقره به آن كفي بستم دقيقا شبيه به يك  جرثقيل، بعد خشت هايي كه با گل در قوطي  كبريت  درست كرده بودم يكي يكي باجرثقيل  ساختگي بلند ميكردم  وروي ساختمان مي گذاشتم.به اين ترتيب ساختمان تودرتو باروياي كودكانه خود م درست مي كردم. گاهي  سواربرگرز(چوب) نخلي  ميشديم اسب سواري و يا موتور سواري ميكرديم .آنقدر صدا از اين موتور بيچاره وخيالي بلند مي كرديم كه فكر ميكرديم زمين داره زير پامون جابجا ميشه.تاير بازي،دوچرخه سواري،.حيلو(تاب بازي)زيرسايه درختان ويا با دوستان رفتن به آبشار(اسيو يا او چر چرو)، مسابقه دو وغيره....ياد همه دوستان بخير..,

فعاليتهاي تابستانه

 

گاهي درتابستانها براي كمك به پدر به باغ مي رفتم. صبح پياده ميرفتم وعصر پياده بر مي گشتم .رفت وبرگشت حدود 20 كيلومتر راه بود. اينقدر اونروز گرما ميخوردم ومحيط برام همش خشن بود وسخت.گرما وكوههاي خشك.انعكاس گرما روي سنگهاي بيابون.گاهي صداي پرندهاي تو بيابون محيط را كمي عوض مكرد. بعدها كه صاحب موتورسيكلت هوندا هفتادي  شدم صد ياد ازپياده روي، بايد جورموتورخراب را هم مي كشيد م.

فصل جوري(درو گندم) براي كمك به پدر به روستاي همجوار مي رفتم .البته چون آنموقع درو كردن با دست بود من توانايي درو يا همان جوري را نداشتم بلكه بيشتر درواحد پشتيباني يا تداركات بودم.  يادم مي آيد  پس از 30 الي 40روز جوري بادست با فه هاي گندم را به صورت دايره اي بر روي كفه صافي مي ريختند  كه اصطلاحا جا خرمني مي گفتند .سپس توسط گاو يا الاغ كه پشت آن چر خهاي فلزي نوك تيزي بنام (برا) بسته بود،طي چند روز حركت مداوم ودايره اي روي خرمن، دانه ها از ساقه جدا مي كردند.يك نفربر روي برا يا همان چرخ فلزي سوار مي شد. خيلي دلم مي خواست  من هم  چند لحظه سوار آن چهارچرخ فلزي بشوم. اما راستش من  اين كاره نبود م. بقول معروف كار هر كس نيست خرمن كوفتن گاو نر مي خواهد و مرد كهن. من  ازهمه كم سن وسا ل تر بودم. اما هر كسي روي آن  چهار چرخ مي نشست ، وافسار را به دست مي گرفت، از ته دل مي گفتم خوش بحا لش.وبا خودم مي گفتم: يك روز ميشه من هم سواراين چهار چرخ بشم ويه حيووني آدمي بالاخره منو پشت سرش بكشه.يا بدون اينكه من انرژي بزارم يكي منو بكشه.فقط تو خواب ببينم.تا بالاخره يكبار حس ششم كار خودش را كرد وهماي سعادت وخوشبختي به دوشم نشست.پدرم انگار  ازدل كوچكم خبر داشت واز  صاحب آن گاو يا الاغ(دقيقا يادم نمياد) خواهش كرد كه دقيقه اي من برآن تخت متحرك بنشينيم وبه دنبال آن جانور زبان بسته روانه شوم.  وبراي زمان كمي من  هم  افسار را به دست گرفتم و سوار بر آن تخت سليمان شدم ودمي به آسمانها رفتم. خيلي خوش گذشت. حيوونه خيلي يواش حركت ميكرد چون  زبان بسته هم خسته بود وهم ما دو نفر  را مي كشيد. ولي به نظر خودم مثل برق از كنار
آدما رد مي شدم.ومرتب دستور از بالا مي اومد افسار را محكم بگير كه يك وقت قانون نيوتن در مورد نيروي گريز از مركز صدق نكند و اون حيوون از مسير دايره اي خارج شود.  بالاخره پس از دقايقي و به دلايل نا معلوم ماموريت ما در فضا تمام شد وبا احترام عذر ما را خواستندو حقير را از اون چرخ پياده كردند.اما بعد از پياده شدن دلم همچنان گرد اون خرمن ميچرخيد.ياد باد آن روز گاران ياد باد. بعد از مر حله خرمن كوفتن، نوبت به جدا كردن دانه ها از ساقه مي شد كه اين كار در جهت خلا ف باد توسط چهار شاخ  يا (اوشي ) دانه ها را به طور كامل از ساقه جدا مي كردند. .سپس نوبت به خرمن كشون مي رسيد. اين كار معمولا در شب انجام مي شد.مرحله خرمن كشون  مرحله اي بود كه ديگر تمام محصول بعد از حدودا40 الي 50 روز جهت ساماندهي  براي ذخيره يا  استفاده   جمع آوري ميشد و با آهنگ و شعرمخصوص( اول بنام خوش (خش) خدا. دوم ( دونباشد خدا ) سوم (الله محمد وعلي) وچهارم  ..... ) وبه ازاي هر 10 پيمانه يك صلوات، بركت خدا را طي يك مراسم ساده وسنتي در كيسه ها ذخيره مي كردند  ويا در چاله  ويا گود بزرگي بنام كاپو انبار مي كردند. وخدا را به پاس دادن نعمت هايش، شكر وسپاس  مي گفتند. در قديم  به علت نبود سيستمهاي مكانيزه ،محصول به مقدار كمي برداشت مي شد،ولي بركت همواره  زياد بود.اما حالا كه محصول زياد شده ، متاسفانه  بركت به نوعي از زندگي هاكم شده است. پس چه كار كنيم تا بركت سفره امان زياد  شود؟ لازم به يادآوري است كه پدران ما درماه مبارك رمضان  ،روزه مي گر فتند و همزمان كارهاي سنگين و طاقت فرسا را نيز انجا م مي دادند. درود خدا به همه پدران ومادران زحمتكش ومتدين اين   سرزمين...

 

+ نوشته شده در  شنبه نهم اردیبهشت 1391ساعت 11:16  توسط سيد علاالدين اميري  | 

مكتب خانه

                                                 مكتب خانه قديم  ما                                         سيدعلاالدين اميري

 

بچه كه بوديم ، تابستانها بنا به سنت اسلامي بعد از فصل مدرسه ، والدين، مارا  خواسته يا ناخواسته به مكتب  خانه جهت فراگيري وآموزش قران روانه مي كردند. خوب خدا را هزار مرتبه شكر.اساتيد قرآني ويا بقول آنموقع آخوندهاي روستا زاير حسين ياقوتي وملا علي افگانه بودند (خداوند هردوي آنها را بيامرزد ). وظيفه آنها  آموزش كتاب آسماني( قران) بود.من نزد ملا علي افگانه  قرآن ياد گرفتم.اون موقع رسم بر اين بود كه آخوند از جز سي شروع به آموزش يابقول همان موقع تعليم دادن مي كرد.آموزش به سبك قديم، منزل استاد بود.اوايل صبح  كلاس درسمان سايه  منزل استاد بود  وقبل از ظهرهم  به سمت كپري كه براي همين منظورطراحي وساخته شده بود روانه مي شديم.شيفتهاي بعدازظهر نيزابتدا درهمان كپرونزديكهاي غروب سايه ديوارگلي ميرفتيم.تابستان بود وهوا بسيار گرم .كپر محل آموزش ما خيلي روزنه داشت كه اگراين روزنه ها براي آن تعبيه نشده بود از گرما هلاك مي شديم.اما روزنه ها راهي  براي ورود بادگرم وگرد خاك به كلاس درس ما بود .  باد گرم  همراه با گرد خاك  از لاي روزنه ها صورت ما رانشانه مي گرفت و تا غروب آخرين تيرهاي  خود را  به صورت ماشليك ميكرد.اميدي به آب ياهواي خنك نداشتيم . برقي نبود كه كولرو يخچالي باشد ويخچالي نبود كه آب خنكي باشد.تمام اميد  ما به عصرو سايه ديوار گلي بود كه نفسي بكشيم وهوايي تازه كنيم زيراعصر آن جا را با سطل آب پاشي مي كردند . استادهر يك روز،ويا دو روز به ما يك سوره تعليم (آموزش)ميداد. و روز بعد ازما درس روز گذشته رامي خواست. از خدامان  بود روزجواب دادن درس زلزله صد ريشتري بيايد وهمه چيز درهم بپيچد ويا اينكه استاد بيچاره وزحمتكش در جا سنگوب كند ويا آرزو داشتيم  حين خواندن سوه ودرس جواب دادن،  براي يك لحظه هم كه شده استاد حواسش پرت ويامشغول كار ديگري شود تا ما بتوانيم كلمات  سخت را  به دلخواه خود ادا كنيم  ويا قورت دهيم  ويا هم  اگر فرجي حاصل شود چندين آيه را چشم بسته يكجا  پشت سر بگذاريم.اما استاد ما -خدايش رحمت كند- غالب سور قران را ازحفظ بود .تاجايي كه يادم مي آيد شبهاي ماه مبارك رمضان حين مقابله(قرائت قرآن)  بدون نگاه  كردن  به متن قرآن اشتباهات قاريان راگوشزد مي كرد. بنابراين اوزرنگتر آنچه كه ما مي خواستيم بود. اگر متوجه عمل ما مي شد يعني چند آيه را جا مي انداختيم ،او كاري مي كرد كه همان آيه هايي را هم كه با زحمت بسيار خوانده بوديم، دوباره ازنو بخوانيم. يادم مي ايد بعضي از سوره ها نظير عبس وعم و  ويل لكل اصلاحا (سر سوره) به آنها تعلق مي گرفت .يعني شاگرد بايد درآن روز شيريني وشكلات با خود بياورد وتوزيع كند و براي ختم قرآن نيز مراسم خاصي بسته به خواست شاگرد يا خانواده اش ترتيب داده مي شد.شايان ذكر است جهت حرمت كلام وحي، ونگهداري بهتر ،قران را دريك جلد پارچه اي بنام كولخ يا قولغ ميگذاشتند.به روح همه آن بزرگان درود ميفرستيم.وبرايشان از خداي بزرگ آمرزش ومغفرت طلب ميكنيم.

+ نوشته شده در  یکشنبه سوم اردیبهشت 1391ساعت 12:38  توسط سيد علاالدين اميري  | 

مكتب خانه

بچه كه بوديم ،تابستانها بعد از فصل مدرسه بنا به سنت اسلامي، والدين، مارا  خواسته يا ناخواسته به مكتب  خانه جهت فراگيري وآموزش قران روانه مي كردند. تاثيرمثبت آن آموزشها در زندگي همراهم بوده وخدا راهميشه شاكرم.اساتيد قرآني ويا بقول آنموقع آخوندهاي روستا زاير حسين ياقوتي وملا علي افگانه بودند (خداوند هردوي آنها را بيامرزد ). وظيفه آنها  آموزش كتاب آسماني( قران) بود.من نزد ملا علي افگانه مكتب ميرفتم . رسم بر اين بود كه آخوند از جز سي شروع به آموزش يابقول همان موقع تعليم دادن مي كرد.آموزش به سبك قديم، منزل استاد بود.اوايل صبح  كلاس درسمان سايه  منزل استاد بود  وقبل از ظهرهم  به سمت كپري كه براي همين منظورساخته شده بود روانه مي شديم.شيفتهاي بعدازظهر نيزابتدا درهمان كپرونزديكهاي غروب سايه ديوارپاگلي(1) ميرفتيم.تابستان بود وهوا بسيار گرم .كپر(2) محل آموزش ما خيلي روزنه داشت كه اگراين روزنه ها براي آن تعبيه نشده بود از گرما هلاك مي شديم.اما روزنه ها راهي  براي ورود بادگرم وگرد و خاك به كلاس درس ما بود .  باد گرم  همراه با گرد خاك  از لاي روزنه ها صورت ما رانشانه مي گرفت و تا غروب آخرين تيرهاي  خود را  به صورت ماشليك ميكرد.اميدي به آب ياهواي خنك نداشتيم . برقي نبود كه كولرو يخچالي باشد ويخچالي نبود كه آب خنكي باشد.تمام اميد  ما به عصرو سايه ديوار پاگلي بود كه نفسي بكشيم وهوايي تازه كنيم زيراعصرسايه  ديوار را آب پاشي مي كردند . استادهر يك روز،ويا دو روز به ما يك سوره تعليم ميداد. و روز بعد ازما درس روز گذشته رامي خواست. از خدامان  بود روزجواب دادن درس زلزله صد ريشتري بيايد وهمه چيز درهم بپيچد ويااستاد بيچاره وزحمتكش مريض شود ويا آرزو داشتيم  حين خواندن سوه ودرس جواب دادن،  براي يك لحظه هم كه شده استاد حواسش پرت ويامشغول كار ديگري شود تا ما بتوانيم كلمات  سخت را  به دلخواه خود ادا كنيم  ويا قورت دهيم  ويا هم  اگر فرجي حاصل شود چندين آيه را چشم بسته يكجا  پشت سر بگذاريم.اما استاد ما -خدايش رحمت كند- غالب سور قران را ازحفظ بود .تاجايي كه يادم مي آيد شبهاي ماه مبارك رمضان حين مقابله  بدون نگاه  كردن  به قرآن اشتباهات قاريان راگوشزد مي كرد. بنابراين اوزرنگتر از اين  حرف ها بود. اگر چنين عملي از ما سر مي زد يعني چند آيه را جا مي انداختيم ،او كاري مي كرد كه همان آيه هايي را هم كه با زحمت بسيار خوانده بوديم، دوباره ازنو بخوانيم.(روز  از نو، روزي ازنو). يادم مي ايد بعضي از سوره ها نظير عبس وعم و  ويل لكل اصلاحا (سر سوره) به آنها تعلق مي گرفت .يعني شاگرد بايد درآن روز شيريني وشكلات با خود بياورد وتوزيع كند و براي ختم قرآن نيز مراسم خاصي بسته به خواست شاگرد يا خانواده اش ترتيب داده مي شد.شايان ذكر است جهت حرمت كلام وحي، ونگهداري بهتر ،قران را دريك جلد پارچه اي بنام كولخ يا قولغ ميگذاشتند.سيد علاالدين اميري

(1)- خانه اي با ديوارهاي گلي كه سقف آن از برگ وچوب درخت خرما ساخته شده است.

(2)-خانه اي كه سقف وديوار آن از برك درخت شده است.

+ نوشته شده در  شنبه بیست و ششم فروردین 1391ساعت 13:26  توسط سيد علاالدين اميري  |